بارانباران، تا این لحظه: 15 سال و 6 ماه و 1 روز سن داره

فرشته مهربون من

18 ماهه من عاشقتم

باران ١٨ ماهه نازم عاشقانه دوستت دارم بدجوری داری تو دلم جا باز میکنی کم کم واسه خودم نگران میشم میترسم دلم بترکه ههههه  قبلا هی بهم میگفتن دختر خیییلی شیرینه و وقتی به ٢ سال برسه حسابی خوردنی میشه حسابی دلبری میکنه ولی من پیش خودم فکر میکردم از این شیرینتر یعنی چجوری ولی حالا میفهمم با اداهات با ناز کردنات با عشوه اومدن واسه بابایی مخصوصا حسابی خودت رو لوس میکنی با بوسه های یهوییت دلم اب میشه بعضی وقتا میای و دستام رو هی بوس میکنی بعضی وقتا دارم لباسات رو عوض میکنم هی میگی مییییسی   وااای که دلم میخواد بچلونمت   جدیدا یاد گرفتی میگی حسه    ( بابایی از سر کار میاد من بهش ...
7 آبان 1391

واااااااااای واکسن

قراره چهارشنبه بریم واسه واکسن   واااای ولی من از حالا استرس دارم  واااای خدا فکر میکنم که دوباره  باران تنش داغ بشه دوباره پاشویه دوباره شیاف دوباره تب سنج    تنم میلرزه  خدایا خودت به خیر بگذرون    
7 آبان 1391

پارک تنیس

یه  روز جمعه  تو شهریور از صبح همگی رفتیم پارک تنیس    عمه ها و مامان بزرگها و بابا بزرگها و عمو .... این نیمکتها تاب میخوردن واسه همین تو خیلی دوسشون داشتی راستی یه کار جدیدت اینه که بغل عمه رویا و عمه اسیه میری و کلی باهاشون کیف میکنی   ...
7 آبان 1391

نمایشگاه گل و گیاه پارک چمران

یه روز جمعه که داشتیم از تهران بر میگشتیم دیدیم تو پارک چمران نمایشگاه گل و گیاه هست و روز اخرش هم هست  و از اونجایی که من عاشق گل هستم با کمال خستگیه مخصوصا بابایی  رفتیم تو از دیدن گلها لذت بردیم       ...
7 آبان 1391

روز کودک

  چقدر دوست دارم این روز رو میتونیم از همیشه بیشتر با هم وقت بگذرونیم   اخه بهونه داریم اخه روز کودکه کودک باش و کودکی کن بدونه هیچ ترسی بدونه هیچ کلکی بدونه هیچ دورویی پاکه پاک مثل یه فرشته فرشته من   تو باشی همه چیز دلچسبه واسم عاشق این برعکس نشستن رو ماشینتم عاشق این راحت و معصومانه خوابیدنتم . . . . . . . ای بابا کلا من عاشقتم   ...
24 مهر 1391

دخملی

هیچی نگم بهتره   اخه چقدر  قربون صدقه یه کوچولو بگم عاشق اون ذوقتم که جوجو رو کندی  فداااااااات شم   نکته : تو عکس اول عکس رو لباست که یه جوجو  بود  رو کندی و تو فکر خوردنش هستی        توعکس دوم جای خالیش رو میتونی ببینی البته موفق به خوردنش نشدی ...
24 مهر 1391

روز دخمل

پرنسسم روزت مبارک امسال سومین سالیست که تو با مایی البته سال اول تو دلم بودی فدات بشم به همین مناسبت امروز کار خونه و اشپزی تعطیله و از صبح فقط با توام و حسابی بازی کردیم خدایا هزاران بار شکرت که من رو لایق مادر شدن دونستی   اونم مادر یه دخمل شیرین   همه چیزش برام قشنگ و دلنشینه مخصوصا بوسه های ناگهانی که نثارم میکنی این روزها خنده تو مخصوصا وقتی قهقهه میزنی برام زیباترین لحظه و زیباترین منظره ست  هیچی به اندازه خنده های شیرینت خوشحالم نمیکنه هیچی میدونی من همیشه عاشق بازی و عروسک بودم تا قبل از اومدن تو اتاقت پر بود از عروسکهای من   واسشون یه جای مخصوص درست کرده بودیم که به شکل یه اپارتمان ...
24 مهر 1391